ای خالق عالم خدای شب و شبنم
راه نجاتی کن برای من فراهم
از گوشهٔ زندان خودخواهی رها کن
از ابر خوشبختی بباران در سرایم .
بی تو
دریافت پیوند
فیسبوک
X
Pinterest
ایمیل
سایر برنامهها
غمانِ زرد و رنجورم اگر بی تو نهانِ گنگ و مخمورم اگر بی تو سعادت هدیه ات ، عشق و امیدو جنبش ایثارت اگر ،پایان پذیرد لحظه هایِ مرگبارِ بودنم ، بی تو احمدیزدانی سال 1356 شمسی گیلان رودسر دوران سپاه دانش
احمد یزدانی در آبان سال ۱۳۳۴ هجری شمسی متولد شده است ، او از شعرای معاصر و موسّس و دبیر انجمن ادبی کوتوال میباشد در قالبهای گوناگون شعر سروده که رویکرد غالب اشعار او کلاسیک است آثار وی شناخته شدهاند. زندگینامه دقیقتر و جزئیات بیشتر درباره فعالیتهای او در زمینه شعر معاصر و دفاتر شعری وی و فعالیتهای ادبی و فرهنگی او در صفحات و منابع مختلف شاعرانه خصوصاً وبلاگ های kootevall.blog.ir و ahmadyazdany.blogsky.com و کانال های https://t.me/ahmadyazdany و https://t.me/ahmadyazdanypoem قابل مشاهده است. و مجموعههای شعری متعددی از او منتشر شده است که جلد اوّل مجموعه اشعار پائیز سبز که توسّط انتشارات پایتخت شعر ( گناه سابق ) به صورت کتاب به زیور طبع آراسته شده است به مسائل اجتماعی، عشق و زندگی با تلفیقی از نگاه نو و سنّتی می پردازد جلد دوّم مجموعه اشعار ایشان بنام سکوت سبز آماده انتشار میباشد .
دوستانی دلخوش و راهی خراب فارغ از سرما و سوز آفتاب بیخیال از دردو داغِ مردمان شادمان و بیغم و رو به سراب نشئه و بیدردو سرتاپا گناه بوده از فرط گناه بیراه ، راه بی غمانِ بی غمانِ بی غمان غرقِ گمراهی ،بظاهر سر به راه پول چون کاغذ بدونِ هربها خرجها بیهوده بود و بی هوا از پدرها ما گریزان بوده ایم مادران دلخوش و پشتیبانِ ما اندک اندک نوجوانی شد تمام شخصیّت تثبیت شد در ننگ و نام شسته دست از دفترو درس و کتاب مانده هر آغاز از ما ناتمام باجوانی واردِ عالم شدیم یک به یک افتاده از ما ،کم شدیم هر سقوطی از گناه آغاز شد بر ضمیر زندگی ماتم شدیم انقلاب آمد به ما خدمت نمود راه را روشن و با حکمت نمود دسته ای از او جدا ، کرده سقوط مرگ عرض اندام با قدرت نمود من ولی دارم حکایت بیشتر دستِ حقِّ او به من زد نیشتر نورِ او تابید بر جان و دلم فارغ از غیرو به او من خویش تر بین راه افتاد چون بارِ کَجَم شد رها روحم و دنیایِ لَجَم هستیم شد غرقِ نورِ ماهتاب داد خالق نوش از جامِ حَجَم رفته بوئیدم گلاب کعبه را خوردم از زمزم من آبِ توبه ...
نظرات
ارسال یک نظر