پست‌ها

فقر

kootevall@gmail.com از بین دوتا کوچه پریشان میرفت از مرز حدوث کفرو ایمان میرفت با یک شکمش دو طفل زلئید از فقر بدبختی و نکبتش به دامان ، میرفت از کفر گذشت و شرک آمد به میان در سفره ی فقری که ندارد ایمان آبستن سیری اند مشتی خودخواه بدبخت بزاید غم و دردو حرمان احمدیزدانی

ذلّت

خشمِ چشمانِ شب و جاده ی غربت سخت است بارِ سنگیـــن به سـرِ شانه ی غیرت سخت است خونِ دل باشــــدو با آن بخـــوریم هرشــــب نان بهتــــر از آنکه به ذلّــــت بدهــــد تن ، انســـان                                             احمدیزدانی

شهید گمنام

اختر تابنده ،ای خورشیدِ در اوج فراز ای که تابیدن مرام توست با نورو نیاز گرچه گمنامیست بر سنگ مزارت نام تو هست پیدا از تو عزّت،پرچمت در اهتزاز احمدیزدانی

ماهی دریا

خبرآمد که ماهی دریا از ستم شد فراری از آنجا ره به ساحل گرفت و آمدباز تا ببیند عدالت اینجا رو به توری که بود صیّادش او نهادو درآن گرفت ماوا آمد همراهِ تور در ساحل چشم او باز شد به خشکی تا نعره ای زد وگفت از دردش الامان از ستم و انسانها همه باهم درونِ یک شهرند جمعشان جمع و ظاهری زیبا با زبان عالمی به هم دوزند غرق خودخواهی وغرور آنها همه دنبال کاغذی رنگی که ندارد بهای در دریا پول نامیده اش ودر همه عمر میکنندجمع جـای مهرو وفا هرکه پولی نبـاشدش در جیب ارزشش صفـرو میشود رسوا دیده ام من عجایب بسیار نیست فرصت بگویم آنهارا فقط این را بگویم و کافیست خوش به ما ماهیان و دریاها گفت و میخواست تا رود خانه شد گرفتار گفته ی بیجا خشم صیّاد دامنش بگرفت شد برای بشر به سفره غذا.

شب تاریک

کوتوال ،kootevall، کوتوال شب تاریک با مژه تو مرا بسته رگبارو دیده شد بینا جز تو هر دیدنی سیاهی بود من ندیدم بجز تو دنیا را برده ای با خودت، به همراهت تا افق های دوردست صفا هست فیروزکوهِ دورانساز قلبِ عالم وَ آخرِ دنیا احمدیزدانی

بالنگاه: بیست ودو بهمن

بالنگاه: بیست ودو بهمن : بنام خدا هست نامِ خدا سرآغازم سر به سردارِ عشق می بازم زیرو رو میکند قلم عالم نامِ نامیِ اوست آغازم   هدفم شرحِ نهضتِ ایرا...

اورانیوم

آتشی هست زیر خاکستر کشورم تاج بر سر دنیا وخدا بود حاکمِ همه جا خارو گل در کنارِ هم بودند غمگساران و یارِ هم بودند مهربانی تمامِ زیرو بمش بخشش و مهرو لطف پیچ و خمش همه با هم رحیم و بخشنده با گدایان رفیق ، دارنده آبِ جویَش چو می گوارا بود بوستانهاش بِکرو زیبا بود جشن میشد تمامِ ملّت شاد بود قلب همه زِ مهر آباد دشمنی بود در کمینِ صفا منتظر تا به هم زند ما را انتظارش به سر رسید آخر نفرتش بر ثمر رسید آخر شده پیدا گروه نادانان دشمن از بودشان شده شادان روزو شب بوده در پی نقشه وقتشان صرف در طیِ نقشه بوده دائم بهانه در لب ها شده جمع در تمامیِ شب ها توطئه پشت توطئه آنها مینمودند شهرو ده ، هرجا کرده بسیار کارهای سیاه بوده اعمالشان ریا و گناه غیبت از این و آن چه آسان بود زشتکاری چه مفت و ارزان بود برده بر دشمنانِ ما اخبار فاش کرده برایشان اسرار دشمنانِ حقیرِ بیرونی مدّعی اینکه چندی و چونی با رفیقانِ خود شدند یکی دشمنی هایشان همه الکی سازمانی که بود بینِ ملل گشت عامل برایِ امرِ خلل بی وفا

مسجد

ابتدا از مـن به تو مسجـــد ،ســـلام سنگر هستی تو به فرمــــانِ امــام دیده ی بختی که روشـن از تو شــد میــــدرخشــــد در دلــش مــاهِ تمام خـانه ای هستــی بــرایِ خــالقــــم گـــــرچه او هــرگــــز نگنجد در مقام هـــرکه را روح و روان با مسجداست راه روشن عمـــــر باشـــد مستـــدام مـــــرکــــز پاکانِ هــــر شهـــــرو دیار همچــــوگلدانی پر از گل ،خوشخرام هجرو وصل و دردو درمان در توهست می شـــود در تـو جـــــدائی انهـــدام مــرکز جمع و جمـــاعت مسجد است دیــن مــــومـــن را پنــــاه و انســجام عهدو شرط و مهربانی صحنِ توسـت دوستی میگیـــرد از مهــــرت قــــوام بوی قــرآن میـــدهـــــد هر گوشه ات گشتــــه نــازل در تــو آیــات و پیــــام هــــر دلی از مهـــــر تو گـــرما گرفت می شود ســردی برایـــش بی دوام کفـــرو عصیــــان را فــراری می دهد بر ســــر شیــطان زنی سنــگ مدام از مِــــیِ ســـرخِ حضــــورت صبحگاه اهـــلِ قبــــله جانشـــان یاقـوت فام. احمدیزدانی

پیشرفت اعجاب انگیز دنیای امروز مرهون تحوّل در امر جابجائیهای سنگین همراه با ابزار و برنامه است. ALE Lock Gates Van Cauwelaertsluizen, Belgium

تصویر
ممکن است شما هیچ اطّلاعی از حمل و نقل و جابجائیهای سنگین نداشته باشید ولی من اطمینان دارم دیدن این ویدئو کمک زیادی به شما برای ایجاد هماهنگیهای مفید و مثبت در ذهنتان برای هر موضوعی خواهد کرد ،منوط به اینکه تا انتهای آنرا به تماشا بنشینید و سپس اظهار نظر بفرمائید. احمدیزدانی

بی بی سادات

ای بی بی ِســادات ،عـزیزِ دلِ ما درظلمتِ شب چو کـوهِ نورید شما در دورۀ تکتــازیِ شیــطانِ بزرگ عشــقِ همـــه تابیـــدنتـــان با آقـا در کشـــور شیعیـــان همـــه آماده با مهرِ شمــا غمی نباشــد مـــا را

انسان خراب

وقتی نَبُــوَد حجاب در ذات حجاب هستند بفکر ظاهرو رنگ و لعاب مـــردانِ خـــراب و بیحیا بسیارند فرقی نبُوَد میـانِ انســـانِ خـــراب احمدیزدانی

امامزاده اسماعیل(ع)

حضرتِ پاک و شـریف ،ای گُلِ ما ،اسماعیل(ع) آبروی قلــــم و دســــــتِ شفــــا ، اسمــاعیل(ع) صخره در بندِ تو ،کوه حبس زِ تو ،اسماعیل(ع) تکیه کرد هـرکه به تو خاست زِنو ،اسماعیل(ع) مـــــردو زن جمـــلگی هستنــد کمـــربسته ی تو عـــاشقــــاننـــــد پنـــاهنـــــده وَ وابستــــه ی تو هــــرخـــرابی که به تو رو بِکُنــــد آباد اســـــت شُـــــده زندانیِ حـــق هـــــرکه زِ تو آزاد اســت قـــــرن هــــا آمــــدو مـــاندی تو و خاک قدمـت ریـزه خــــوارانِ تــو دیـدند عـــطا و کــــرمـــت خـــادمیــــن تـو ز ادوار کهــــــن تــا امــــــروز همگـــی معتقـــــدِ معجـــــزه هــــایِ تو هنــــوز زائراننــــد همـــــه کَفتـَــــرِ جَلــــــدِ حـــــرمـــت باز درهـــــایِ بهشــت اســـت به مُهـــرو قلمـت ماجــــرایِ سفـــــرِ رو به خـــــراســـــانِ بزرگ شده خـــونین ز ستمـــکاری مـــامونِ چو گُرگ قصــدشان ضـــربتِ بر پیکـــــرِ اســــلامِ بزرگ مـــــانده تا روزِ قیــامــــت ز شمــــا نـام بزرگ بــا بـــرادر و پــــدر کـــــــرده تحمّــــــل دوران پــدری پـاک تـر

شهرساعتهای تکراری

میدانی اینجا شهرِ ساعتهایِ تکراریست میدانی اینجا خون به رگهای سخن جاریست میدانی اینجا شهرِ عیّاران ، همه مستند میدانی اینجا زخمِ دل را با ادب بستند اینجا زِ سوزِ سینه سوزِ سردِ کوهستان جاریست در هر درّه ای آتش ،ببین انسان اینجا تمامِ عمرِ تو در لحظه ای طرد است اینجا اگر لازم شود هرزن خودش مرداست آنی که می آید زِ راهِ دور او بخت است بازی نکن با آبرو ، تاوانِ آن سخت است با چند به به گول خوردی فکرِ بد کردی خود را برادر خوانده خواندی ،راه سد کردی آنجا که باید فکر میکردی نکردی تو چون فکرِ بد کردی ، زرنگ ، مردود میگردی سوراخ و مارو داستانِ راست گردیدن چشمی اگرباشد به راحت میتوان دیدن دستی اگر نوری دهد ، دستی بگیرد نور ثابت شد این حرف و سخن پرسش نکن شب کور در محضرِ عقل و شرف باشد تجسّس بد هرکس گرفتارِ تجسّس شد یقین نامرد. احمدیزدانی http://www.deemeh.blogfa.com firouzkooh.blogsky.com kootevall.blog.ir

kootevallgold.blogspot.com: کوتوال

kootevallgold.blogspot.com: کوتوال دیده بر فصــــلِ زمستـان داشت خورشیدِ خزان بود امّیــدش زمستـــان و یخ و ســـرمــــایِ آن سینـــه هــــا مملــــوّ از عشــــق و امید و اتّحاد هم خزان رفت ،هم زمستان رفت هم سرمایِ آن احمدیزدانی(کوتوال)

کوتوال

من کوتوال قلعۀ تاریخ و جاریم ، از کوتوالِ قلعۀ نسیان فراریم من کــــوتـوالِ قلعــــۀ تاریخ وجــــاریم از کـــوتــوال قلعـــــۀ نسیــــان فـراریم کــــاخی به کــارگــــاهِ خیــــالم نداشتـم چون چشمه ســـارم و با رود راهیــــم دستــــانِ پــاک و سفیـــــدم چـــو آینــه از هر تبـاهی و زشتی مــــن عـــــاریم مــــن با قلـــــم به جنـگِ جهالت شتافتم از بنـــدگیســـت که اینگـــــونه عالیـــم بس جاده ها  وَ بندرو معدن زِ من بماند در جــای جــــایِ وطــــن یادگــــاریــم فـــردا که رستخیـــز عــدالت به پا شَوَد گردن فـرازو منتقـــم از ظلـــم شاکیـــم