پست‌ها

شجریان

تصویر

امامزاده اسماعیل فیروزکوه

تصویر
حضرتِ پاک و شریف ،ای گُلِ ما ،اسماعیل(ع)   آبروی قلم و دستِ شفا ، اسماعیل(ع) صخره در بندِ تو ،کوه خدمتِ تو ،اسماعیل(ع)  تکیه کرد هرکه به تو، خاست زِنو ،اسماعیل(ع) مردو زن جملگی هستند کمربسته ی تو  عاشقانند پناهنده وَ وابسته ی تو هرخرابی که به تو رو بِکُند آباد است  آنکه را مهر تو در جان و دل است  آزاد است قرن ها آمدو باقی تو وَ خاکِ قَدمت  ریزه خوارانِ تو دیدند عطا و کَرَمت خادمین تو از ادوار کهن تا امروز  همگی معتقدِ معجزه های تو، هنوز زائرانند همه کَفترِ جَلدِ حرمت،  باز درهایِ بهشت است به مُهرو قلمت هر گلِ نازو لطیفی که در این بستان است  تا به خاکِ تو نظر کرد شکوفا شدو هست گرچه از مرقدتان تا به خراسان دور است  لذّتِ  از نور برادر همه جا  مقدور است هرکه قصدش عتبات است و حریمِ محبوب  حَرَمِ توست سرآغازو سرانجام ،چه خوب نورِ درگاهِ شما بر دل و جانِ آنهاست  هر یکی پرچمی  از کاخِ بزرگیّ شماست هست از گنبدتان بارقه ی شعر وَزان  گل و گلدسته ی ایوانِ شما مهروَزان هرچه یاءس است به یک دیدنتان برباد است  از گلِِ مهرِ شما خاطره ها دریاد است گفته شد از پدران با پسران تا

دوران

چه گویا میدهد در خود نشان چون آینه دوران تمام زیرو بم ها را و قصد لایه پنهان فقط چشمِ دلی در این میان میخواهدو گوشی که هم اسرارِ آن را بشنود هم حکمتِ جانان اگر در کربلا دشمن رجز میخواند با پستی سزایش داده شد در اربعین با مشت بر دندان بلی ، رنجِ زیادی برده و سختی فراوان است بجایش باز شد معبر برای حمله بر شیطان هزارو سیصدو اندی گذشت و شعله بر پا هست جهانگیر است این عشق و یقین دارند مشتاقان جهان چون میشود تهدید راهِ چاره اخلاق است به راهپیمائیِ در اربعین منطق شده عریان. کوتوال

کنج خلوت تنهائی

به کنج خلوت تنهائیم با خویش درگیرم درون سینه ام دربند دارم عشقِ عالمگیر به یک چشمم جهانی سوخته از فتنه ی شیطان تمام سرزمین ها چون کویر از وحشت تکفیر شیاطین جمع و شیطان بزرگش جنگ افروز است جهان افتاده در دامش و گشته بارها تحقیر نه امّیدی ،نه آوائی،چراغی نیست تاریک است دراین وحشت سرای تیره تر از قبرها ،دلگیر تنید انسان به دست خود به دور خویش از تاری که هرتارش به روح و فکر او افتاده چون زنجیر یهودی و نصارا در اطاق فکر این قومند تمام راهها در یک مسیرو راه حل ،تزویر به چشم دیگرم برخاست از خواب زمستان غول به دستان دعا و جانفشانی میکشد تصویر در اینجا ملّتی در پای قرآن استوارانند وَ در احقاقِ حقّ و راه او سرسخت و دامنگیر هزاران سال برجا بوده اهل بندگی هستند نبردی سخت با شیطان و با او رُخ به رُخ درگیر غمِ چشمانِ آنها انتظارو سینه ها عاشق چو آهن سخت و در اجرای امر رهبری پیگیر سحرخیزندو فریادی رسا دارند هر جمعه بیا ای آخرین تیر از کمان شیعه با تکبیر. #احمدیزدانی

چشمان انتظار

ای عشق و شور و تولّد ، بهارها در چشمِ سردِ زمستان تو خارها فرش است زیر پای تو چشمانِ انتظار با طُرّه ی خیال ، شمیمِ  وقارها بر بستری حریر ، گلستانی از شکوه جان ها به مهرِ شما ، جان نثارها یا صاحب الزّمان ،به ظهورت شتاب کن چشمانِ منتظر به رهت مانده بارها کوتوال

به پشیزی نمیخرد مهدی(عج)

به پشیزی نمی خرد مهدی (عج) شعرهائی که نام از او بردی مدّعی گفت و رفت و من ماندم گوشه ی انزوا  ، به دلسردی آمد آقا بخواب من آنشب گفت شاعر ، منم که میخواندی غم نخور ، گوشه گیریت بیجاست بذرِ گل را قشنگ افشاندی در گلستان تو گل است فقط یاس و لاله و عطرِ داودی نغمه ات را بزن ، ادامه بده راه تو راهِ هر خردمندی زیرِ چشم و نگاهِ ما هستی طعنه هایِ به تو شود عادی تو به راهت برو ، یقین کن که؛ جز خدا نیست هیچکس عددی او نخواهد ، چگونه کارگر است؟ نیّت بد وَ زخمِ نامردی؟ بودو نابوده از خداوند است منتظر باش تا رسد مددی مطلبی را تو با دوازده بیت بنویس و بکن از آن شادی میدهم من مرادو مطلبِ تو میرسد وعده ی خداوندی. احمد یزدانی @ahmadyazdany

ناتو و کاخ سفید

صف به صف و دشمنان کرده شروع جنگ را ناتو و کاخ سفید ؛ قلدرِ آلِ سعود عمق ستاد اورشلیم ؛ مرکز فرماندهی قلب و جناحینشان ؛ فسخ و فجور ، هالیوود داعش و تکفیریان آلت دستند فقط شک نکن این گفته ها رو شود از حق به زود لشکر شیطان مجهّز به سلاحِ دروغ لشکر رحمانی است زیر پناهِ ودود غصب و تجاوز از آغاز هدف بوده است جنگ تبوک اوّلین نقض قرار یهود جعل و ربا و خیانت سه سلاح مخوف قبله ی اوّل گواه ؛غاصب رذلش جهود بحث و جدل بر سر یک وجب از خاک نیست دشمنی است با هر آن امر که یزدان ستود عاشق حق می رود کرببلا اربعین قطره به دریا رسد تن بدهد گر به رود . کوتوال

تناقض

💐🌷❤️💝🍒😜🍒💝❤️🌷💐🌷❤️ همزمان در چند لایه عاشقم در تناقض ها گرفتارم هنوز عصر آهن طی شد عصر نرمش است جمع اضدادم و در آمایشم برگ حاکم قصّه ی نامش و من پنبه در گوشم فرو کردم که او هرچه میگوید فقط خود بشنود شک کند از اینکه اهل بینشم غرق روحش میشوم من در خیال با عبور از عمق دریای دلش در کنارش مست افکار قشنگ مثل ماهی در دل آرامشم با شنا در قعر اقیانوس او شد سبک وزن خیالات سرم می روم تا لابلای بسترش مثل دستان دعا و خواهشم زخمهایم کاری از دست رقیب گور بابای  رقیب و سایه اش بازهم دل را به دریا میزنم مثل لحظات خوش بخشایشم کوتوال

نیلوفر

نیلوفران قشنگ حیاط ذهن پیچید بر ستون حیات جهان من چون شعله ای که بیفتد به جان باغ آتش کشید هستی من با زبان من هرجا که پانهاده و آرام بوده ام آمد و تیره نمود آسمان من کردم یقین که چو اهریمن من است مأمور بی ثباتی روح و روان من من در جهاد دائمیم با هوای او مثل خوره شده در خانمان من محکوم هستم و او مثل قاضی است تیر نگاه وی و آهوان من من در جهاد اکبرو او دشمن من است این است قصّه ی من ؛ داستان من.

بالنگاه: چشمان نامحرم

بالنگاه: چشمان نامحرم : ای شهـــد شیـرین عسـل ،ای نیش ،  زنبور                       مــــــوســـــایِ پیغمبـــر ، عصاواژها ، طور یــاحَـــیّ و یاقیّــــــوم ...
https://kootevall.blog.ir میکنم من مویه بر پروانه ها مینویسم از جنون .،دیوانه ها عاشقانِ پاکبازِ این دیار حفظ کرده خانه از بیگانه ها دید چشمانم زمان انقلاب رفته در سوراخ خود هر اژدها بر شهیدان میکنم تعظیم من جاودان هستند چون افسانه ها خورده اند نان از کنار کارشان باند ابن الوقت ها ، رجّاله ها دلخوشم تنها به مردان بزرگ پاکدستان ، مومنان ،آزاده ها روشنائی با قلمهای سیاه جاریند چون نور در کاشانه ها احمدیزدانی
ای گستره وَ پهنۀ ی گیتی وَ تو صــــد دام بـر ثـروت و دانـائی دنیــــــا  بنهــــــی دام دریوزگی و نوکری و خفّت و خواری است سهمش که شود با سخنان تو، کسی خــام با آنکه همه عمرتو باشد، دو سه صدسال یک وحشی بی چون و چرائی تو، عمـــوســــــام جاســــوســـیِ یاران و رفیقــان شده کارت شیـــطان بـزرگـــی و دغل بـــــازی و بد نام هستی تو عروسی که به هر حجله نهد پای دستــی چـدنی داری و صـــد کینه به فرجام تبعیــــض نــژادی و چپـــــاول هنــــــر تــو دادند به درصــــــــد نود و نه به تو پیغــــام کار تو منافع طلبی، جنگ و جـــــــدال است بر گــــــور بسی مــــردم دنیـــا زده ای گام ناکازاکی و هیــــروشیمـــــا شــاهــــدِ حرفم اکنون شـــــــده ای عابد و زاهد به سرانجام داعـــــــش و سیاهـــــکاری و بمـــب اتم تو وقتیکه خدا خشم بگیــــــــرد، شَـــوَدَت دام میــــدان تشیّـــــــع نبــــود عــــــرصه گهِ تو صبراست و بصیرت که کند دشمن خـود رام با خـــــود رُحَمــــائیم و اشـــــدّاءُ به کفّـــــار با دوستـــیِ شیعــــــه شـــــود غلغلـــــه آرام این مملکت

گربه ی مرتضی علی دشمن

کشـــــور ریشــه دار مــــا ایران داد پـای نجــات خــــــود تــاوان اینهمه عــــزّت و شکـــــوه آیــا نیست زیبا چــو شاخه ی زیتون هست طـــوطی بخاک هندوستان طالبـش می دهـــــد به آن تاوان داده کشـــــور بهــــــــای آزادی کاخِ ظلــــم و ستم شده مـــدفون عـــدّه ای اهــــلِ راحت و تفریح اهــــلِ کیف ، استراحت و تفریح ملّــت اســـت اهلِ کار و استقلال نشـــود بر شهیــدِ خـــود مدیون آی دولـــت که حاکمــی اکنــــون ملّتی داده پای عهــــدش خـــون نشو تسلیــم خـــواهشِ دشمــــن هســــت در آستیـــنِ او افســون مطمئــــن باش نقشـــــه دارد او برد از سنـــــگِ پـایِ قزوین رو او که از دَر شد از وطـــن رانده پنجره مَـــدِّ منظـــــرش اکنــــون گــربه ی مــــرتضی علی دشمن ادّعـــــا دوستــی ولــی دشمــــن هــــدفش اینکه ضـــربه را بزند مبتلایِ به خـدعه هست و جنون قصــــدِ او خــــدمتِ به اســرائیل میشود چون نخود به هـــر آجیل اهلِ خنجر وَ پشت و نامـردیست دارد او حربه هایِ گـــــوناگــون کــرد تحریمهــــا به نامـــــــردی هـــ

رفیق بد

خاطـــرِ شــــــرحِ پریشانِ پریشانی را                                     مینویسم که زنم زخم به نادانی هـــا روزگاری که سرآغاز جوانی هـــــا بود                                  همرهی بود که افتاده به دامش من زود چهره زیبا و جوان ،باطنی از زشتیهــا                                    بود در دیدۀ من عقل من و مستی ها غرق بودم به غرورو نفس باد صبـــــا                                       نشنیدم ز پدر آنهمه فـــــریاد رســــا هرچه او کرد نصیحت که رفیق تو خطاست                                    من نفهمیدم و گفتم که رفیقم آقاست سالها صفحۀ شطرنجِ رفاقــــت بر پا                                       مات بودم و ندانسته که مــــاتم آنجا تا که در صبحگهی وقت طلــوع روزی                                      زده بیرون که روم در پیِ کسبِ روزی ناخودآگاه در آن تیرۀ شب دستم رفت                                    به سرِجیبش و برق از نگهِ مستم رفت دیده در جیب رفیقم همـــه از اموالم                                      پولِ نقدم وَ مدارک که هنـــوز بدحالم چون صدا کردم و بیدار شدو وض

جوانی

دوستانی دلخوش و راهی خراب فارغ از سرما و سوز آفتاب بیخیال از دردو داغِ مردمان شادمان و بیغم و رو به سراب نشئه و بیدردو سرتاپا گناه بوده از فرط گناه بیراه ، راه بی غمانِ بی غمانِ بی غمان غرقِ گمراهی ،بظاهر سر به راه پول چون کاغذ بدونِ هربها خرجها بیهوده بود و بی هوا از پدرها ما گریزان بوده ایم مادران دلخوش و پشتیبانِ ما اندک اندک نوجوانی شد تمام شخصیّت تثبیت شد در ننگ و نام شسته دست از دفترو درس و کتاب مانده هر آغاز از ما ناتمام باجوانی واردِ عالم شدیم یک به یک افتاده از ما ،کم شدیم هر سقوطی از گناه آغاز شد بر ضمیر زندگی ماتم شدیم انقلاب آمد به ما خدمت نمود راه را روشن و با حکمت نمود دسته ای از او جدا ، کرده سقوط مرگ عرض اندام با قدرت نمود من ولی دارم حکایت بیشتر دستِ حقِّ او به من زد نیشتر نورِ او تابید بر جان و دلم فارغ از غیرو به او من خویش تر بین راه افتاد چون بارِ کَجَم شد رها روحم و دنیایِ لَجَم هستیم شد غرقِ نورِ ماهتاب داد خالق نوش از جامِ حَجَم رفته بوئیدم گلاب کعبه را خوردم از زمزم من آبِ توبه